تبليغاتX
AC MILAN art hut
سلام!

به دلیل انجام وظیفه ی خطیر دانشجویی(!) خیلی فرصت سرزدن به این جا و وبلاگ های دوستان را ندارم،ممنونم از تمام کسانی که در این مدت به من لطف داشتند و از آن ها معذرت می خواهم که نتوانسته ام نوشته هایشان را با دقت بخوانم و نظر بدهم.

فعلا همین!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:42  توسط AC MILAN  | 


دیکتاتور:مستبد.کسی که دیگران را وادار می کند اشتباهاتش را تکرار کنند.موجودی که حوصله ی آزادی را ندارد و از دست و پایش بهتر از زبان و مغزش استفاده می کند.دیکتاتوری:یک بیماری مسری که در اکثر کشورهای جهان سوم وجود دارد.

از کتاب "دایره المعارف ستون پنجم"-سید ابراهیم نبوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 20:3  توسط AC MILAN  | 



Background Image

سخن گفتن از یکی از کهن ترین شاخه های دانش بشری-یعنی فلسفه- و اهداف آن،کاری دشوار است.و آن گاه که این سخنان به قصد انتقاد و به چالش کشیدن آن باشد،دشواری آن دو چندان می شود.

آن چه در زیر می آید،نگاه کوتاهی ست به ماهیت فلسفه(!) و اهداف آن.این نوشته نوک پیکان خود را به طرف تمام فلاسفه نمی گیرد و فقط بخشی از آن ها را مد نظر قرار دارد،هرچند خود فلسفه هم بی نصیب نمانده است!

ضمنا می دانم که این مطلب ممکن است با واکنش هایی هم همراه شود،اما "من که رسوای جهانم،چه صلاح اندیشم"؟!

***

1-نخست می خواهم فلسفه را از دیدگاه هدف آن بررسی کنم.

در ابتدایی ترین سطح،هدف فلسفه این گونه تعریف می شود:شناخت کل جهان هستی و به تبع آن شناخت راه چگونه زیستن.

می خواهم این پرسش را بیان کنم که شما چند فیلسوف را می شناسید که زندگی شان پیش از ورود به وادی فلسفه و پس از آن،تغییر چندانی کرده باشد؟

تصور من بر این است که بسیاری از این فیلسوفان،فلسفه را به مثابه ی وسیله ای برای اثبات اندیشه های خود قرار داده اند-خیلی خودخواهانه نیست؟-.مثلا "دو ساد".آیا دوساد در ابتدا انسانی به شدت مبادی اخلاق بوده است و بعد بر اثر تحقیق و تفحصات فلسفی راه و روش زندگی اش را تغییر داده است ? یا فلسفه را دستاویزی برای درست نمایاندن اندیشه هایش قرار داده است؟

2-باید گفت که فلاسفه هیچ گاه آن چنان که باید،یاری رسان انسان ها نبوده اند و فلسفه در طول تاریخ،دانشی ویژه ی عده ای انگشت شمار بوده است.

واقعا چه فایده ای دارد که بفهمیم چه چیزهایی ذاتی و چه چیزهایی عرضی هستند?حقیقت این است که فلسفه چندان از مشکلات روز جامعه گره گشایی نکرده است.لطف کنید در پاسخ این بخش،حرف های تکراری نزنید،گوشم پر است از این حرف ها.

البته خب می دانم که خیلی آنارشیستی بود!

3-"کوبریک" در جایی می گوید:"پیچیده گویی کامل ترین شکل بیان است".گمان می کنم این سخن او هنگامی کاربرد داشته باشد که این پیچیده گویی برای سخنان و عقایدی به کار بروند که پیش از این اثبات شده اند.

مثلا هنگامی که یک فیلسوف نظریاتش را برای نخستین بار بیان می کند ،آن هم در حالی که این نظریات پیش از این بیان نشده اند و نیاز به توضیحات فراوان دارند،پیچیده گویی ناقص ترین شکل بیان است! و موجب می شود خواننده ی درمانده ،فهم فلسفه را سخت ترین کار عالم تصور کند!

4-برایم مهم نیست حق با نیچه است یا کانت،ویتگنشتاین درست می گوید یا دیگران.مهم این است که آرامشم را در کجا می یابم،جایی که شاید در مجموعه ی نظرات هیچ فیلسوفی نگنجد، و یا شاید در گستره ی عقاید افلاطون قرار بگیرد!(افلاطون یک مثال بی هدف نبود).

***

در پایان باید بگویم که برای این که به اصطلاح "اندیشمند" باشید،حتما لازم نیست دائم کتاب های فلسفی بخوانید."احمدرضا احمدی" چند وقت پیش در مراسم بزرگداشتی که برایش برگزار کرده بودند،گفته بود:"من در تمام عمرم یک کتاب فلسفه هم نخوانده ام"!

نمی دانم چرا دائم این شعر ملای روم را در ذهنم مرور می کنم:

پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بی تمکین بود


پ.ن 1-فکر نکنید که فلسفه را مایه ی گمراهی و بدبختی انسان می دانم،خود من هم گاهی کتاب های فلسفی می خوانم،اگر نمی خواندم که نکات بالا را نمی فهمیدم!

2-می خواستم مطلبم پیرامون "درباره ی الی" را این جا بنویسم که گذاشتم برای زمان پخش فیلم در شبکه ی خانگی.فعلا بخشی از آن را که در شماره ی ۲۰۰۱روزنامه ی اعتماد-26 تیر- چاپ شده است داشته باشید تا بعد.

پیوند به نوشته:http://www.etemaad.ir/Released/88-04-24/218.htm#152065


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 23:35  توسط AC MILAN  | 

دوست نداشتم نخستین مطلبی که پس از مدت ها در این جا می نگارم،این چنین تلخ و سرد باشد،اما مگر "دوردست امیدی می آموزد"؟

این شعر را به آن هایی تقدیم می کنم که جان سبزشان، بی گناه فدا شد،به ویژه ۶ نفر از آن ها که البته یکی از آن ها کشته شد،اما ۵ تای دیگر را هم... کشتند!

چه کسی می داند؟

چه کسی می داند مرگ برگ سبز را

چه بهایی ست؟

و واپسین فریاد را چه نوایی؟

عشق را کدامین پرنده به آوازی رسا می خواند؟

بیشه ای چنین تاریک را

چه کسی درخواهد یافت؟

و کدامین دست مرا بیدار خواهد کرد؟

کدامین دست تو را تیمار خواهد کرد؟

اشکت را

و مرگت را

که قدر خواهد دانست؟

جز قناری خسته دل

که عشق را آواز می خواند.

شبی ست چنان تیره

که خفاش ها را هم یارای ماندن نیست!

پ.ن:چند روز پیش سالروز درگذشت "احمد شاملو" بود.شنیدم که مراسم سالمرگ او بر سر مزارش با حضور لباس شخصی ها برگزار شده است. راستی این روزها چه قدر جایش خالی است!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:28  توسط AC MILAN  | 

می خواهم گریه کنم،

اما نمی توانم!

این جا

سوسک های فاضلاب سلطان جنگل اند

این جا سنگ فرش خیابان ها زرد است

این جا تکرار،واژه ی درد است

این جا "هوا بس ناجوانمردانه سرد است"!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 20:18  توسط AC MILAN  | 

دوست ندارم مقدمه چینی کنم،یک راست می روم سر اصل ماجرا.

چندی است که یکی از دوستان عزیز وبلاگ نویس ما-که در وبلاگش به بررسی فیلم می پردازد-،حرکتی را آغاز کرده است که نمی دانم باید درباره اش چه باید بگویم؟!

این دوست عزیز،توضیحات مربوط به فیلم هایی را که در یکی از سایت های مرجع فارسی زبان وجود دارد، در وبلاگش قرار می دهد-البته شاید با کمی دست کاری-،بدون این که از آن سایت نامی ببرد.

اما نکته ی جالب تر این است که این دوست محترممان که تا چند وقت پیش فیلم ها را با واژه ها و ترکیب هایی مانند "عجب فیلمی بود!"،"خیلی باحال بود" بررسی می کرد،حالا دم از مباحث فلسفی در فیلم ها می زند و فقط به بررسی شاهکارهای سینمای هنری اروپا می پردازد،فیلم هایی که  حدس می زنم حتی آن ها را ندیده است!

من نه آن قدر عقده دارم که تعریف و تمجیدها از این دوست حرصم را دربیاورد و نه حسودم،و فکر هم می کنم به آن حد از بلوغ عقلی رسیده ام که تعریف از دیگران،مانند کودکان برافروخته ام نکند.

اما نکته این جاست که هدف از این کار چیست؟این کار او را به کجا می رساند؟همه ی این کارها برای این است که همه لب به ستایش او بگشایند،همه ی این ها برای یک تحسین خشک و خالی؟!

دوست من،به خودت بیا،خودت باش.ما همان آدم قبلی را می خواهیم،با همان "ای ول ها" و "چه فیلم خفنی بود" ها!

انسان تنها موجودی است که نمی خواهد آن طور که هست،باشد.           "آلبر کامو"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 13:46  توسط AC MILAN  | 

زندگی عشق را هورت می کشد،

و مرگ زندگی را قورت می دهد!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:17  توسط AC MILAN  | 

بیش تر از آن که حالم به هم بخورد،خنده ام می گیرد.خنده ام می گیرد به آن هایی که بدجوری حس تراویس بودن بهشان دست داده،ولی خودشان به یک تراویس نیاز دارند که بیاید و محتویات کله ی مبارکشان را بفرستد روی هوا!

آن هایی که برخی فیلم های "برتولوچی"(به من چه کدام ها)را فقط به خاطر برتولوچی می بینند و بس!

آن هایی که...

چه اهمیتی دارد؟! واقعا چه اهمیتی دارد که من حالم از چه چیزهایی به هم می خورد و چه چیزهایی  به خنده ام  می اندازند؟اصلا "چه مهم است پاک یا ناپاک"؟!چه مهم است...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:39  توسط AC MILAN  | 

گاهی به این فکر می کنم که از یک کرم هم کم ترم-و البته کرم تر-‌‌ ،یک کرم می تواند زندگیش را زیر و رو کند،اما من حتی توانایی این کار را هم ندارم!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 13:37  توسط AC MILAN  | 

می خواستم امشب پست جدیدم را بنویسم،اما امروز در خلال بازی "پرسپولیس-استقلال"(که برد،حق پرسپوليس بود)،مزدک میرزایی یکی از آن جمله های طلاییش را گفت و من بی خیال آن پست شدم.مزدک خان نشان داد كه اگر او به جاي "شريدر" فيلم نامه ي راننده تاكسي را مي نوشت،فيلم حداقل اسكار بهترين فيلم نامه را مي گرفت.

"به هر حال در سال نوآوري و شكوفايي هستيم و هر تيمي كه خلاق تر باشه،مي تونه بازي رو ببره"

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:21  توسط AC MILAN  | 

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر..........من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم

توی دو هفته ی گذشته:

۱-داوود اسدی،بازیگر و نویسنده ی تئاتر و تلویزیون و یکی از "ساعت خوش"ی ها

۲-دکتر فریدون آدمیت،پدر تاریخ نگاری معاصر ایران و نویسنده ی کتاب هایی مانند "امیر کبیر و ایران"

۳-آنتونی مینگلا،کارگردان معروف "بیمار انگلیسی" و "کوهستان سرد"

۴-آرتور سی کلارک،نویسنده ی معروف داستان های تخیلی و یکی از فیلمنامه نویسان "۲۰۰۱،یک ادیسه ی فضایی" کوبریک،

۵-چارلز ویدمارک،بازیگر فیلم های کلاسیک دهه ی چهل و پنجاه(مانند "بوسه ی مرگ" یا "قتل در قطار سریع السیر شرق")

همگی به دیدار باقی شتافتند!

منت خدای را عزوجل که بسیار هنردوست و هنرپرور تشریف دارند!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:25  توسط AC MILAN  | 

۴-بردیم.۰-۱.سیه نا را با گل دقیقه ی ۶۳ "پالوشی" شکست دادیم. 

۳-دیروز توی تاکسی نشسته بودم.راننده تاکسی خوش ذوق، نواری گذاشته بود.اولش یک زن و مرد شروع کردند به جر و بحث و دعوا.یک لحظه فکر کردم اشتباه می کنم و رادیو است،نه نوار.و این هم یک نمایش رادیویی ست .چند لحظه ی بعد،یک آقایی با حالتی کاملا شاعرانه و پر از گل و بلبل شروع کرد به دکلمه ی یک شعر با بار معنایی فراوان(شعر آن قدر بار معنایی سنگینی داشت که نزدیک بود کمر دکلمه کننده ی بیچاره بشکند).بعد از آن،کمی آهنگ و به یکباره یک خواننده ای شروع کرد به خواندن . بعد از چند لحظه فهمیدم که بابا این همان استاد "یساری" خودمان است که دارد درباره ی این که بچه ها گل های باغ زندگی هستند و پرپرشان نکنیم و از این حرف های بسیار بسیار خوب!،آواز می خواند. بعد به این فکر کردم که بابا چیه ما راه افتادیم میگیم "گروه اوهام" و "نامجو" و تلفیق و این حرف ها.کجاییم بابا؟!تلفیق خیلی وقت است که در موسیقی ما وجود دارد،آن وقت بحث می شود که نامجو نوآور است و این حرف ها.این ها یک مشت مزخرفات است،باور نکنید.نمایش رادیویی،دکلمه ای کاملا شاعرانه(که واقعا با فضای شاعرانه ی آهنگ های جناب یساری هم خوانی کامل دارد) و بعد هم صدای جادویی جناب استاد!

این ها تلفیق نیست؟!

۲-یکی دیگر از عواملی که در موسیقی نامجو  وجود دارد ،کنار هم گذاشتن چیزهای بی ربط است.این بی ربطی هم در برخی شعرهایی که او می خواند ، هست و هم در تلفیق سبک ها و سازها.تلویزیون دیشب در یک اقدام نامجوانه(و البته نامجوانه) آهنگ "جمعه" ی فرهاد را به همراه صحنه های راهپیمایی و کشت و کشتار ۱۷ شهریور(که در روز جمعه اتفاق افتاده است) پخش کرد.آن هم نسخه ای که فرهاد آن را به همراه گروه کر خوانده است و شبیه یک سرود است.(نسخه ی اصلی این آهنگ،همانی است که فرهاد با سوت های ممتدش،تمام جمعه های "غمگین" و رقت بار را به یادمان می آورد)از ما نشنیده بگیرید،ولی این آهنگ را فرهاد روی ترانه ی "شهیار قنبری" برای فیلم "خداحافظ رفیق" امیر نادری در سال ۵۰ خواند.(می دانم که می دانید این کشتار در چه سالی اتفاق افتاد.نمی دانید؟!جان من؟!.خب حالا که نمی دانید،من می گویم:۵۷)

۱-بردیم! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 21:8  توسط AC MILAN  | 

دوستی می گفت:"در این روزگار غریب،اگر حرف حساب بزنی،حسابت را خواهند رسید!"
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:45  توسط AC MILAN  | 

برخیز و مخور غم جهان گذران          بنشین و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی           نوبت به تو خود نیامدی از دگران

با عذر خواهی از جناب خیام و کسب اجازه از استاد پیشکسوت،محسن نامجو

برخیز و مخور غم جهان گذران           این زندگی لعنتی رو خوب بگذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی            من و تو نمی شدیم هی نگران!  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:50  توسط AC MILAN  | 

پشت سرم را نگاه می کنم،هیچ چیز نیست.انگار این همه راهی که آمده ام،  نابود شده است.به جلویم  نگاه می اندازم،نه خبری نیست.

دیروز آمدم،امروز نیستم،فردا می روم.

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 21:39  توسط AC MILAN  | 

خسته شدم از بس نفس کشیدم و تحمل کردم نفس های پرتزویر وآلوده به ریا را.خسته شدم از بس نتوانستم هیچ کس را در نگاه اول بشناسم.خسته شدم از بس تلویزیون را روشن کردم،یا یک آخوندک پدرسوخته ی چهل چهره را دیدم و یا احمدی نژاد را در حال زر مفت زدن،آن قدر از برابری فقط شنیدم و هیچ ندیدم.از بس :انتظار،آقا جون،مهدیا،بیا،جمعه ی دیگر آمد و تو نیامدی و یه مشت جفنگ دیگه رو شنیدم.خسته شدم آن قدر نامردی دیدم به ظاهر مردان و نارفیقی از به ظاهر رفیقان.دیگه حتی به خودمم اطمینان ندارم!"نفس کاینست/پس دیگر چه داری چشم/ز چشم دوستان دور یا نزدیک."

خسته شدم از بس شنیدم:فلسطین،غزه،انتفاضه،سید حسن نصر اله،سازمان ملل،انرژی هسته ای.

خسته شدم آن قدر "عصا از کور دزدیدن "دیدم.خسته شدم از مردان نامرد این زمانه،از ریشوهایی که به قول یه نفر:"پشت هر تار ریششان هزاران شیطان خوابیده اند."البته خود این شیطان هم بحثی دارد برای خودش.اصلا از خود شیطان هم خسته شدم،این که هست یا نه؟

خسته شدم از بس بین بودن و نبودن خدا دست و پا زدم.

خسته شدم از بس خسته شدم!

                                                       ***

کاش می شد ماشه را کشید،اما نه.هنوز می شود برد آ.ث میلان را دید وشادمان شد،هنوز می شود چند  کتاب خوب خواند،چند فیلم خوب دید و به چند قطعه ی گوش نواز موسیقی گوش داد و این زندگی لعنتی را تحمل کرد."مانده خاکستر گرمی جایی هنوز"

هنوز میشه دوست خوب داشت و هنور هم میشه مرد پیدا کرد،هر چند کم.

هنوز میشه یه جوری این روزهای لجن آلود رو گذراند.راه گریزی از خستگی ها نیست،پس باید ماند و به دل بستگی ها دل بست و سر کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 22:18  توسط AC MILAN  |