تبليغاتX
AC MILAN art hut
بعد از یک غیبت نسبتا طولانی،می خواهم مطلب جدیدم را بنویسم.ننوشتن در این مدت به امتحانات ربطی نداشت،بلکه واقعا حرفی برای گفتن-و البته در این جا "نوشتن"- نداشتم.به هر حال،نوشته ی جدیدم قرار نیست مطلب خاص و خارق العاده ای باشد،چنان که نوشته های قبلیم هم این گونه نبوده اند.

                                 

                                     

 برای سینمای فرانسه افسوس می خورم،چرا که سرشار از ایده های ناب است،اما پولی ندارد،و برای سینمای آمریکا افسوس می خورم،چرا که سرشار از پول است،اما ایده ای ندارد.             

                                                                                                        "ژان-لوک گدار"

نمی دانم باید از کجا شروع کنم؟!(چه قدر تکراری).در میانه های دهه ی نود بود که برخی از صاحب نظران سینما مرگ سینما را اعلام کردند،اما به عقیده ی من دهه ی نود،دهه ی مرگ سینما نبود،بلکه دهه ی مرگ تعدادی از کارگردان های برجسته سینما بود،دهه ی نود-و نه لزوما میانه های آن- را باید دهه ی مرگ عده ای از بزرگ ترین کارگردانان سینما به حساب آورد،از "فللینی" بزرگ گرفته تا "کوروساوا" و "کیشلوفسکی" و "کوبریک".اما در همین دهه سینما ده ها کارگردان جوان را به خود دید که آن قدر توانایی داشتند تا منتقدان را تحت تاثیر سخنان خود قرار دهند و آن ها را از به زبان آوردن عباراتی مانند "مرگ سینما" پشیمان کنند.

عده ای از این کارگردانان،افرادی مانند "عباس کیارستمی"،"امیر کاستاریکا"(کوشتوریتسا) و "برادران کوئن"بودند که از دهه ی هشتاد پا به عرصه ی سینما گذاشته بودند و در دهه ی نود جایگاه خود را تثبیت کردند،و عده ی دیگر کارگردانانی مانند "تارانتینو"و "فینچر" بودند که فیلم سازی* را به طور جدی از دهه ی نود آغاز کردندو به پدیده های دهه ی نود تبدیل شدند.هرچند این دهه همان دهه ی مرگ سینما از دیدگاه منتقدان است،اما من مایلم این دهه را تولد دوباره ی سینما بنامم،چرا که در فاصله ی سال های ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۰،سینمای جهان-و به ویژه هالیوود که بحث اصلی ما بر سر آن است-،نتوانست شاهکارهای دهه ی قبلی(یعنی دهه ی ۷۰) را تکرار کند،هرچند فیلم های درخشانی مانند"آخرین امپراطور"-که محصول آمریکاست-(یا به قول فرهنگستانی ها "امپراتور") "گاو خشمگین" ، "مرد فیل نما"،"غلاف تمام فلزی" و "آمادئوس" در این دهه ساخته شدند،اما مقایسه ی این فیلم ها با شاهکارهای دهه ی ۷۰،خود گویای همه چیز است،و این در حالی بود که سینمای پویای اروپا هم چنان فیلم هایی را می ساخت که هنر کارگردانانشان،هر بیننده ای را شگفت زده می کرد.

اما چیزی که در این میان رخ داد و موجب شد سینمای دهه ی هشتاد از رخوت بیرون بیاید،پاگذاشتن چند کارگردان مستقل به جریان سینمایی هالیوود بود،کارگردان هایی که هرچند تنی چند از آنان در دهه ی ۸۰ فیلم سازیشان را شروع کرده بودند،اما اوج شکوفایی نبوغ آن ها در دهه ی ۹۰ رقم خورد.

کارگردانانی که نام آن ها را به وفور شنیده اید-و من هم به برخی از آن ها اشاره کردم-:دیوید لینچ،جیم جارموش،هال هارتلی،گاس ون سنت(که البته کمی دیرتر از دیگران کشف شد و دهه ی اخیر را باید دهه ی شکوفایی او بنامیم)،تیم برتون،برادران کوئن و چند کارگردان جوان دیگر که به دنبال راه هایی برای گریز از سینمای یک نواخت هالیوود بودند.

همین کارگردانان بودند که هنر خود را در فیلم سازی در دهه ی ۹۰ به رخ کشیدند و موجب شدند که شاید برای اولین بار،یک مکتب سینمایی* غنی و جالب توجه در سینمای آمریکا به وجود بیاید:سینمای پست مدرن.

در این دهه،جارموش دو فیلم برجسته ی خود(مرد مرده و گوست داگ،شیوه ی سامورایی) را ساخت،تیم برتون "ادوارد دست قیچی" را به روی پرده برد و هرکدام از دیگر کارگردانان نام برده هم چند فیلم را ساختند.

در همین دهه(دهه ی ۹۰)،هالیوود یک اعجوبه ی دیگر را به دنیای سینما معرفی کرد؛"دیوید فینچر".

و اما به موضوع اصلی موردبحث برگردیم.

چند روز پیش نامزدهای نهایی جایزه ی اسکار معرفی شدند و طبق معمول پیش بینی ها و نظرات هم آغاز شدند،بیش تر صاحب نظران "ماجرا(مورد) عجیب بنجامین باتن" را اصلی ترین بخت دریافت تندیس طلایی اسکار می دانند،اما بیاییم و مساله را از زاویه ای دیگر بررسی کنیم.

من ماجرای عجیب بنجامین باتن را ندیده ام،اما گویا در آن خبری از بلندپروازی ها و نیش و کنایه های کوبریک وار فینچر نیست،چرا؟!چرا باید "زمان همه چیز را نابود کند"؟نمی خواهم بگویم فینچر باید تا پایان عمرش بر ضد آمریکا و سیاست های هالیوودی فیلم بسازد،اما چرا آن جوانان پرشور عاصی دهه ی هشتاد و نود،امروز به کبریت های بی خطر هالیوود تبدیل شده اند؟چرا کسی "کشتی گیر" آرونوفسکی را - که شنیده ام فیلم خیلی خوبی است- تحویل نمی گیرد؟چرا شاهکار "متئو گارونه"(گومورا) را از فهرست نهایی نامزدهای اسکار بهترین فیلم خارجی زبان حذف می کنند،فیلمی که بهترین فیلم سال اروپا لقب گرفت.

آیا با این رویه،سینما به سمت مرگ حرکت نمی کند؟(هرچند که خودم خیلی موافق مرگ سینما نیستم،کارگردانی می گوید:"سینما هنوز متولد نشده است".پس سخن گفتن از مرگ سینمایی که هنوز متولد نشده است،کمی خنده دار به نظر می رسد.) 

*********************************************

*در این جا به دلیل نبود واژه ی مناسب برای آن بخش از متن از واژه ی "فیلم سازی"استفاده کردم،وگرنه واژه فیلم سازی با واژه ی کارگردانی تفاوت دارد.

*برخی از صاحب نظران درباره ی به کاربردن واژه ی مکتب درمورد "پست مدرنیسم"-به ویژه در سینما-شک دارند.

توضیح:خودم خسته شدم از بس گفتم دهه ی۹۰،۸۰،۷۰،به هر حال ببخشید.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:39  توسط AC MILAN  | 

طرز تهیه ی یک نقد سینمایی:

پس از آماده کردن مواد اولیه که همگی دوستان با آن ها آشنایی دارند،برای نوشتن یک نقد،باید نکات زیر را مو به مو رعایت کنیم:

استفاده از جمله های بی سر و ته و طولانی که برای پیدا کردن فعل آن ها باید زمانی نزدیک به جست و جوی یک مطلب در شبکه ی اینترنت مرز پرگهرمان صرف کرد.

استفاده از واژه های قلمبه سلمبه ی فرنگی و ننوشتن معادل فارسی آن ها در مقابلشان(البته ننوشتن معادل این کلمات توسط برخی دوستان،گاهی برای فخر فروشی یا همان کلاس گذاشتن است و گاهی هم جدا معنای آن کلمه را بلد نیستند).تازه خیلی هنر کنند به جای پرسوناژ می گویند "شخصیت" یا به جای دیالوگ،"گفت و گو" را به کار می برند.(البته خود من هم گاهی جوگیر می شوم و از این کلمات به کار می برم!)

ربط دادن صحنه های فیلم به هر چیز بی ربطی.مثلا اگر یک نفر با موبایل حرف می زند و تصادف می کند،منتقد گرامی می گوید که به دلیل این که دولت قصد حذف یارانه ها را دارد و وضع اقتصادی و فرهنگی و سایر موارد کشور مناسب نیست،مردم اعصاب ندارند و تصدف می کنند!البته این جا دو نظریه به وجود می آیند:یکی این که آن فرد بر اثر وضعیت روحی نامناسب- که ناشی از وضع قمر در عقرب جامعه است-،تصادف کرده،نظریه ی دیگر این است که می گوید به دلیل همین وضع بد جامعه،شاید آن فرد اصلا به نوعی،خودکشی کرده است!(البته خود من هم گاهی ...!)

همین ها کافی اند،نیستند؟!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 22:23  توسط AC MILAN  | 

                                            Background Image

نابودی همواره در جریان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:46  توسط AC MILAN  | 

چند فیلم هستند که در بیش تر نظر سنجی های معتبر،جزو بهترین فیلم های تاریخ سینما شناخته می شوند:

۸.۵(فدریکوفللینی)

گاو خشمگين(مارتين اسكورسيزي)

پدرخوانده(فرانسیس فورد کاپولا)

فهرست شیندلر(استیون اسپیلبرگ)

پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته(میلوش فورمن)

کازابلانکا(مایکل کورتیزر)

.

.

.

راستی کدام یک از این کارگردان ها کاملا- و اصالتا- آمریکایی هستند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 20:23  توسط AC MILAN  | 

                                                                               

                                                                                   295431_orig.jpg picture by ACMILAN_2008

 

"بخواب خسرو،دیر است.دود دیدگانت را آزار می دهد".۱ بخواب و نگران نباش.همه می آیند،حتی آن هایی که موقع برگزیده شدن "هامون" تو به عنوان ماندگارترین نقش تاریخ سینمای ایران،مثل همیشه اعتراضشان درآمد:"ما آویختگان به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک زده ی خود را..."۲

بخواب و نگران نباش.از فردا خانه ها پر می شود از سی دی های فیلم هایت و نوارهای دکلمه هایت.

زمان کودکی،فکر می کردم آن هایی که دوستشان دارم،هرگز نمی میرند.اما...

برو خسرو،قایقت را بساز و به آب بینداز و برو.برو به پشت هیچستان."پشت هیچستان جایی ست".برو و نگران نباش.من هم چنان در برابر آن هایی که بازی هایت را سرد و بی روح و یک نواخت می نامند،می ایستم.و من هم چنان دوستت دارم...

"تو سرت را بلند می کنی و دست از نوازش سبز قبای کوچکت برمی داری.دیگر گریه نمی کنی..."۳

۱و ۳:بخش هایی از متن کتاب "بار دیگر،شهری که دوست می داشتم"،اثر نادر ابراهیمی،نویسنده ی تازه در گذشته ی ادبیات کشورمان

۲:یکی از دیالوگ های فیلم هامون بر اساس شعری از "نیما یوشیج"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:39  توسط AC MILAN  | 

                                                            2508543449_04f6309ed9.jpg picture by ACMILAN_2008

سينما با گريفيث آغاز شده است و با كيارستمي به پايان مي رسد. 

                                                                                                "ژان لوك گدار"

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:51  توسط AC MILAN  | 

نقدی بر فیلم "سنتوری"

                                                                 cinemaema208.jpg image by ACMILAN_2008

  این روزها که هیاهوهای بعد از جشنواره هم تمام شده،به بازار آمدن سی دی  فیلم "سنتوری"-آن هم به صورت قاچاقی- ،کلی سر و صدا به پا کرده است.البته الان دیگر از آن سر و صداهای اولیه خبری نیست،اما این شاید یکی از مهم ترین اتفاق های امسال سینمای ایران بود.خیلی وارد حواشی نمی شوم،نقدی را که بر این فیلم نوشته ام این جا می گذارم.فقط این توضیح لازم است که در نوشتن این نقد،فقط دیدگاه های خودم را نوشته ام،یعنی از هیچ جایی کمک نگرفته ام.علت آن هم این است که می خواستم ببینم چند مرده حلاجم و بدون کمک گرفتن از یک-یا چند منبع-،نقد هایم چطور از آب درمی آیند.

                                                              ***

نکته ی نخستی که در مورد این فیلم به نظر می آید،این است که شما کدام پارتی را سراغ دارید که  در کنار مشروب و سیگار،سنتور هم وجود داشته باشد؟(به كلمه ي پارتي توجه كنيد) شاید مهرجویی تلاش کرده است که به این وسیله،نوآوری علی را نشان دهد،اما آیا در پارتی هایی با حضور آن قشر آدم ها،سنتور اصلا جایی دارد؟

یکی دیگر از مواردی که به ذهن بیننده می آید،تدریس موسیقی توسط علی به هانیه در خانه ی علی است،آن هم در حالی که کس دیگری حضور ندارد! لبته اگر کس دیگری به جز مهرجویی(و البته چند تن دیگر)کارگردان این فیلم بود،می توانستیم به راحتی از چنین صحنه هایی به عنوان معایب فیلم اشاره کرد،اما برخی از این صحنه ها را شاید بتوان به حساب زبان کنایه آمیز مهرجویی دانست.یکی دیگر از صحنه های این چنینی،صحنه ی عقد علی و هانیه است،زمانی که آن آخوند از دو جوان سند و مدرک می خواهد و آن ها می گویند که سندی ندارند و خودشان سند و مدرکند! و آخوند در جواب آن ها می گوید:"قول شما حجت شرعی ست ان شاء اله"!

از دیگر مواردی که مهرجویی به صورت پنهان و نمادین به آن اشاره داشته است،تقابل سنت و مدرنیته است که در فیلم او به صورت در برابر هم قرار گرفتن یک ساز شرقی(سنتور) در برابر یک ساز غربی(ویولون) نشان داده است.هانیه که ساز اصلی او پیانوست،با "جاوید"-که ویولون می زند-همراه می شود و به همراه یکدیگر ایران را ترک می کنند و به وطنشان(یعنی حایی که آن سازها از آن جا آمده اند) بازمی گردند و علی در شرق با سازشرقی اش باقی می ماند.مدرنیته(پیانو) با سنت(سنتور) سازگاری ندارد و صاحب پیانو،نوازنده ی سنتور را ترک می کند.اما در نهایت هر دو ساز به حیات خود ادامه می دهند،ساز شرقی در شرق می ماند و برای شرقی ها نواخته می شود و ساز غربی هم به غرب می رود تا برای غربی ها به صدا دربیاید.

نکته ی دیگر،شخصیت پردازی ها است.خانواده ی علی،ماجرایی تکراری دارند.مادر که علی او را "فرشته ی سیاه پوش" می نامد،نمونه ی بارزی است از مادرانی که مدعی دوست داشتن فرزندانشان هستند و آن ها را جگرگوشه ی خود می خوانند،اما دین ظاهریشان را بر همه چیز مقدم می شمارند.مثلا مادر علی،فرزندش را به خاطر ساز زدن،"حرامی" می خواند.پدر اما هنوز،گوشه هایی از آن حس پدرانه در وجودش هست.او مانند مادر فقط به آبرویش فکر نمی کند.علی نمونه ای از استعدادهای سرکوب شده ای ست که در این کشور کم نیستند.او در گیر و دار مجوز و مشکلات رایج دست و پا می زند و در نهایت، نه تنها مجوز را به دست نمی آأورد،بلکه آن چیزهایی را هم که دارد،از دست می دهد.هانیه یک دختر پر شر و شور و بلند پرواز است که به قول مشیری:"نگاهش به نگاهی نگران است".

به طور کلی حس می کنم مهرجویی در این فیلم،نگرشی نه چندان مثبت به زنان داشته است و این را می توان از رفتار هانیه و مادر علی(که نسبت به سایر بازیگران زن فیلم،نقش اساسی تری را ایفا می کنند) فهمید.

همان گونه که اشاره کردم،یکی از ویژگی های آثار مهرجویی،بیان پنهان و استعاری اوست و این فیلم هم از این ویژگی بی نصیب نمانده.برای مثال،علی در خانه ی پدریش چندین دقیقه به دنبال قلم می گردد،اما نیست:"آخه این چه خونه ایه که توش یه قلم پیدا نمیشه".قلم در این جا نمادی ست از انسانیت و درک و شعور نسبت به اطراف.قلمی که در نهایت هم علی از دست یک کودک-که در مراسم روضه خوانی مادر علی شرکت دارد-می گیرد.

و یا عبایی که همیشه بر دوش علی است.البته فکر می کنم که این برداشت من خیلی هم درست نباشد.

یا در جایی دیگر که علی سنتور را برعکس در دست می گیرد و می نوازد.سنتور درهم شکسته که خود او آن را بر عکس در دست می گیرد،نمادی است از زندگی واژگون شده ی او که دیگر آن نوای خوش سابق را ندارد.

و یا در صحنه ای که باران می آید و بادی شدید،تمام وسایل او را با خود می برد.علی تلاش می کند،اما بیهوده است.این هم می تواند نمادی باشد از زندگی برباد رفته ی علی.

و خیلی چیزهای دیگر:آن معتاد که می گوید:"باید کفشاتو زیر سرت بذاری،وگرنه می برن".که این جمله من را یاد جمله ای انداخت که داستایوفسکی در کتاب "جنایت و مکافات" از زبان یکی از شخصیت های داستانش می گوید:"قبل از هر چیز خودت را دوست بدار،چرا که همه چیز بر پایه ی منافع شخصی است".و این نمادی از جامعه ی بی سر و سامان ما است که هرکسی باید "کلاه خوش را بچسبد که باد نبرد".

از این موارد،باز هم در این فیلم وجود دارد که در این جا مجالی برای سخن گفتن از آن ها نیست،اما گفتن این نکته را لازم می بینم که این استعاره ها،کنایه ها و نمادها،از نکات برجسته ی فیلم هستند.

یکی از ویژگی های بارز فیلم های مهرجویی،دیالوگ های درخشان است که البته در این فیلم،خبری از آن دیالوگ ها نیست.شاید بهترین دیالوگ این فیلم،این جمله ی هانیه است  که البته از عوامل مجوز نگرفتن فیلم هم هست:"از همه چی حالم به هم می خوره،از این مملکت خشن،دروغ گو،بی رحم که همه رو معتاد و بدبخت می کنه".

یک چیز دیگر،آن هایی که فیلم را دیده اند،توجه کرده اند که پارچ آب چه نقش اساسی در زنده ماندن قهرمان فیلم دارد؟اگر پارچ آب نبود،علی دو بار می مرد.

مهرجویی در این فیلم هم مانند "مهمان مامان" از شیوه ی فیلم برداری دوربین روی دست(steady cam)استفاده مي كند و اين يكي از عواملي است كه باعث همراهي بيش تر بيننده با ماجراي فيلم و به ويژه علي مي شود.

او هم چنين تا نيمه ي فيلم از شيوه ي جريان سيال ذهن براي روايت داستان بهره مي گيرد.ماجراها از زاويه ي ذهني علي روايت مي شود و به اين ترتيب،مهرجويي جريان سيال ذهن را به معناي واقعي كلمه اش،نشان مي دهد.

در برخي از صحنه ها،فيلم به يك كمدي سياه تبديل مي شود كه اين هم از عوامل همراهي بيننده با فيلم است.

به هر حال،سنتوري با وجود تمام همهمه هايش براي اكران،فيلمي نبود كه از مهرجويي انتظار داشتم.به نظر مي رسد او هم مانند بسياري از بزرگان سينماي ايران،ديگر فيلم خوب نخواهند ساخت.سنتوري با این كه نكات مثبتي داشت،اما در بسياري لحظات من را ياد  فيلم فارسي(يا همان فيلمفارسي)ها  و فيلم هاي هندي مي انداخت.با توجه به اثر قبلي مهرجويي(مهمان مامان) كه شاهكار نبود،اما فيلمي منسجم بود،سنتوري براي او،Two Thumbs Down! محسوب مي شود.

بازي بازيگران و صداي چاووشي

چون دوست ندارم مطلبم خيلي طولانی بشود، به صورت گذرا و خلا صه به اين مسئله مي پردازم.

رادان يكي از بهترين هاي سينماي ايران در چند سال اخير است.او در طول 4 جشنواره ي فجر گذشته،2 بار سيمرغ بلورين را به خود اختصاص داده است كه دومي به خاطر همين فيلم سنتوري بود.او با يك فيلم تجاري (شور عشق) وارد سينما شد،اما خيلي زود از اين نوع سينما جدا شد و كارگردانان نامدار سینمای ایران  از او برای بازی در فیلم هایشان دعوت کردند:کیمیایی،افخمی،بنی اعتماد...

اگرچه او هنوز بازیگر کاملی نیست و بازی او در این فیلم هم اشکالاتی دارد(مانند تغییر لهجه های ناگهانی یا رها کردن سنتور در هنگام آواز خواندن)،اما از امیدهای سینمای ایران است.

گلشیفته فراهانی با فیلمی از خود مهرجویی واد سینما شد.او با "درخت گلابی" به جشنواره رفت و عنوان جوان ترین بازیگر زن را که تا آن زمان سیمرغ بلورین گرفته بود،به خودش اختصاص داد.(۱۴ سال)

اما به نظر من،او کمی دچار تکرار شده است.در این فیلم،بازی او گاهی ما را به یا نقش های قبلیش می اندازد.بازی او در این فیلم،کمی اغراق آمیز است.خنده ها و قهقهه های ساختگی او هم بر ایرادات بازیش افزوده.او تلاش می کند که خیلی طبیعی و روان بازی کند،اما این تلاش او گاهی نتیجه ی عکس می دهد.

بقیه بازی ها هم نسیتا خوب است."مسعود رایگان" که یکی از کشف های بزرگ و البته دیر هنگام سینمای ایران است،در این فیلم هم بازی درخشانی را از خود به نمایش می گذاردوتنوع نقش هایی که او در چند سال اخیر در آن ها بازی کرده،خیره کننده است:یک پزشک که در کویر گیر می افتد و زندگیش دچار تغییر می شود در "خیلی دور،خیلی نزدیک"،یک معلم بازنشسته ی نابینا در "کافه ستاره"،یک فلج دائم الخمر در "خون بازی" و حالا یک پدر ثروتمند مومن در سنتوری.

تیموریان(که همسر واقعی رایگان است)هم نقشی را که در آن کلیشه شده،به خوبی ایفا می کند.البته او هم بازیگر توانمندی شت و این را با بازی های متفاوتش در فیلم هایی همچون "کافه ستاره"،"تیک" و "زندان زنان"نشان داده است.

و اما چاووشی،کسی که بسیاری،او را یکی از دلایل اصلی موفقیت نسبی فیلم می دانند.چاووشی از صدای خوبی برخوردار است،اما سبک او به گونه ای ست که بسیاری -از جمله خود من ـآن را نمی پسندند.البته برخی از کارهایی  که او دراین فیلم اجرا کرده،کارهای زیبایی ست.او اگر کمی در سبک کارش تجدید نظر کند،از شعرهای بهتری استفاده کند و به آهنگ سازی در آثارش بهای بیش تری بدهد،آینده ی درخشانی خواهد داشت،هر چند که می دانیم عوامل زیادی هستند که مانع از این امر می شوند.

در پایان،از آن هایی که فیلم را دیده اند،یک سوال دارم:سرگذشت سنتوری شما را به یاد کدام خواننده-و البته موسیقیدان- این "مملکت خشن"(به قول گلشیفته فراهانی) انداخت؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:38  توسط AC MILAN  | 

بله.بالاخره اسکاری ها هم مشخص شدن.همون طور که انتظار می رفت،"جایی برای پیرمردها نیست" یا "پیرمردها وطن ندارند" يا همون "No Country For OldMen"اسکار بهترین فیلم رو گرفت.من سال های قبل،خیلی تو خط اسکار نبودم راستش،ولی امسال آشناییم با سینما بیش تر شد و از زمانی هم   که   این فیلم را  دیدم-چون خیلی دوستش داشتم-انتظار این مراسم رو می کشیدم.من "خون به پا خواهد شد"(There Will Be Blood)-که رقیب اصلي No Country...بود-رو نديدم.يعني كامل نديدم.اما اين "جايي براي پيرمردها نيست" یک حس عجیبی به من داد.راستش یه کمم یاد "داستان عامه پسند"(Pulp Fiction)افتادم.به ویژه صحنه های خشونت بارش.

گاهی وجود یک بازیگر در یک فیلم،لذت ديدن يك فيلم را چند برابر مي كند.مثل بازي دنيرو  در  "راننده تاكسي" و "گاوخشمگين" يا براندو در "پدرخوانده 1".پس از ديدن اين فيلم،فهميدم كه سينما يك اعجوبه ي ديگر در راه دارد:خاوير باردم.

از اين كه او هم اسكار بهترين بازيگر نقش دوم را گرفت،خوشحالم.

شايد از دادن اسكار به " دي  لويس " - كه  كمي از بازيش در خون به پا خواهد شد را ديدم و حضورش در "دار و دسته هاي نيويوركي" هم از آن بازي هايي بود كه در بالا گفتم-  هم  خوش  حالم.نمي دانم.بايد فيلم رو ببينم.

بقيه زياد مهم نيستند!البته نميشه  از"سويني تاد"-كه البته نامزد اسكار براي بهترين فيلم نشده-

گذشت.

درباره ی عنوان:چون "تامی لی جونز" که همان پیرمرد "پیرمردها وطن ندارند" بود و برای فیلم "در دره ی الاه" نامزد اسکار شده بود،اسکار را شکار نکرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:12  توسط AC MILAN  | 

Righteous Kill Posterاین فیلم (قتل موجه)یکی از فیلم هاییست که درنوبت اکران قرار دارد و  به زودی اکران خواهد شد. نکته ی مهم،حضور دو ستاره ی سینما،"رابرت دنیرو" و "آل پاچینو" در این فیلم است.آخرین همکاری این دو به سال ۱۹۹۵ مربوط میشود که در فیلم "مخمصه"به کارگردانی "مایکل مان" با یکدیگر هم بازی بودند.در آن فیلم ،پاچینو  نقش یک پلیس و دنیرو نقش یک خلافکار را بازی می کردند،اما طبق شنیده ها،در این فیلم هر دوی آن ها به نقش دو کارآگاه همکار حضور دارند.

به جز مخمصه،این دو در سال ۱۹۷۴ هم در "پدر خوانده ۲"با یکدیگر هم بازی بودند که البته در هیچ سکانسی رو در روی یکدیگر قرار نگرفتند،چرا که دنیرو در این فیلم ،نقش دوران جوانی پدر آل پاچینو را بازی می کرد که در پدرخوانده ۱ این نقش بر عهده ی "مارلون براندو"ی بزرگ بود. 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 14:15  توسط AC MILAN  | 

میگویند طعم حقیقت تلخ است،اما"کیارستمی" با سینما حقیقتش در "طعم گیلاس"(برنده ی نخل طلای کن)،طعم شیرین گیلاس را به ما می چشاند.

امروز با یکی از دوست هام رفته بودم بیرون،تو فیلم فروشی دوستم به فیلم فروشه گفت:"طعم گیلاس رو داری؟"

و من تازه یادم افتاد که  شاهکار کیارستمی رو دیدم و چیزی درباره ش ننوشتم.

شاید در نگاه اول،نداشتن موسیقی،بازی های نامطلوب بازیگران (یا بهتر بگویم:نابازیگران) و تپق زدن های گاه و بیگاهشان،توی ذوق بزند.اما این ها ویژگی های سینمای کیارستمی هستند.ویژگی هایی که باعث می شوند فیلم های او هر چه بیش تر به واقعیت نزدیک شوند.(گرچه در واقع بین مفهوم حقیقت و واقعیت،تفاوت هست).

دیالوگ های فیلم شاهکارند.برای مثال:مگه خاک صفا نداره؟هر چی خوبه از خاک درمیاد.

-بله.اون طور که شما میگی هر چی خوبه یه روز میره تو خاک.

کیارستمی در این فیلم،خودکشی را از دیدگاه انسان های گوناگون بررسی می کند.سرباز جوان و سرشار از آرزو،طلبه ای که مغزش پر است از استدلال هایی که مرد ناامید را راضی نگه نمی دارد،و سر انجام یک مرد میانسال که حرف های شیرینش،روی مرد اثر می گذارد.

اگر کسی پس از دیدن این فیلم توانست بگوید ایران کارگردان خوب ندارد........................نهایت کج سلیقگی و درک هنری پایینش را نشان داده است.  cherry.jpg Taste of Cherry image by ACMILAN_2008

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 21:55  توسط AC MILAN  | 

امروز فهرستی رو که سایت انجمن فیلم آمریکا(AFI)درباره ی ده فیلم برتر تاریخ سینما منتشر کرده،اینجا گذاشتم.از دید من جای خیلی از فیلما توی این فهرست خالیه. مث "راننده تاکسی" (که بهترین فیلمیه که تا حالا دیدم)برای همین خودم هم یه فهرست ده تایی دیگه هم آخرش گذاشتم.

تلاش می کنم درباره ی بیشتر این فیلما بنویسم.

۱ـ همشهری کین (که در بیشتر نظر سنجی ها یا اول است یا بین ۵ فیلم نخست .و جالب اینکه در زمان خودش،اسکار بهترین فیلم را نگرفت!)

۳ـکازابلانکا(بهترین عاشقانه ی تاریخ سینما)

۴ـپدر خوانده(غیر قابل تکرار٬بهترین فیلم گنگستری تاریخ سینما که مجموعه ای از بهترین ها را در خود جای داده است:فیلم نامه،بازی های بازیگران،موسیقی٬کارگردانی و بسیاری موارد دیگر در نوع خود،غیر قابل تکرارند.)

۵ـبر باد رفته(پر تماشاگر ترین فیلم تاریخ سینما.فیلمی خوب و کامل از روی رمانی خوب.حکایتی ازهمه چیز:جنگ،عشق و...)

۶ـلاورنس عربستان(بهترين فيلم حماسي تاريخ سينما)

۷ـجادوگر از( بيشتر ما هم کتابش را خوانده ايم،هم برنامه کودکش را دیده ايم،ولی فیلمش هم يكي از برترين فانتزی های تاريخ سينماست که به دوستداران فیلم های تیم برتون توصیه می کنم)

۸ـآموزش دیده(فارغ التحصیل)(یک کمدی اندیشه برانگیز و نقطه ی آغازی برای نابغه ای به نام "داستین هافمن")

۹ـدر بار انداز(نقطه ی اوج همکاری های الیا کازان و مارلون براندو.اسکار برای بهترین فیلم و نخستین اسکار "براندو")

۱۰ـفهرست شیندلر(فیلمی هوشمندانه از "کمال تبریزی" هالیوود!هر دو در هر ژانری فیلم می سازند،و موفق هم بوده اند.)

از این۱۰فیلم،۶ تای آن ها اسکار گرفته اند.

و اما فیلمایی که من دوست دارم(به ترتیب حروف الفبا):

۱ـ۲۱ گرم:فیلمی غریب.غم عجیبی بر فیلم سایه انداخته.نه اشتباه نکنید،۲۱ گرم یک فیلم هندی نیست.فیلم قدرتمندانه ی "الخاندرو گونزالز ایناریتو"ه که یکی از بهترین فیلم های ساخته شده در چند سال اخیره.این فیلم تشکیل شده از چند روایت است که یک اتفاق آن ها را به هم پیوند می دهد.بازی هایی در بهترین سطح ممکن قرار دارد ، موسیقی که با فضای فیلم هم خوانی کامل دارد و فیلم برداری بسیار خوب،این فیلم را به یک فیلم فراموش نشدنی تبدیل کرده است.

۲-پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته:یک روان کاوی عمیق بر اساس نظریات "میشل فوکو".یک دیوانه خانه ی واقعی که حاشیه ای ترین بازیگران آن هم مانند یک دیوانه ی واقعی بازی می کنند و برای سیگار، یک آسایشگاه را به هم می ریزند.بازی درخشان نیکلسون-که استاد بازی در نقش در نقش بیماران روانی و انسان های روان پریش است- و پایان بسیار خوب-که بهترین پایان ممکن بود-،این فیلم را به یکی از شاهکارهای تاریخ سینما مبدل کرده است.

۳-درخشش:بهترین فیلم وحشتناک تاریخ سینما.اشتباه نکنید!این فیلم از دسته ی فیلم هایی مانند"تپه ها چشم دارند" و خون آشام ها و زامبی ها نیست.کوبریک بین وحشت و روان کاوی گام بر می دارد و در هیچ کدام زیاده روی نمی کند.برخی صحنه ها در این فیلم،رکورد دار بیش ترین تکرار برای برداشت در تاریخ سینما هستند.و این از وسواس همیشگی کوبریک سرچشمه می گیرد.بازی فوق العاده ی نیکلسون که نگاه هایش واقعا ترسناک است.

۴-راه رفتن مرد مرده(آخرین گام های یک محکوم به مرگ):سال های ۱۹۹۵-۱۹۹۴، تعدادی ازبهترین فیلم های تاریخ سینما در ژانر زندان ساخته شدند.گرچه این فیلم به اندازه ی دو فیلم خوب دیگر این سال ها یعنی"رستگاری در شاوشنک" و "مسیر سبز"(هر دو به کارگردانی "فرانک دارابونت") به مساله ی زندان نپرداخته،اما خود این تنوع،یکی از نکات برجسته ی این فیلم است.این فیلم هم به زندگی یک زندانی محکوم به مرگ و هم به مسائلی که یک مادر روحانی با آن ها روبروست(که در واقع بخشی از مشکلات جامعه هستند ) می پردازد.این فیلم بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده است.فکر ساخت این فیلم از زمانی شکل می گیرد که "سوزان ساراندون"،(هسر کارگردان فیلم،یعنی "تیم رابینز" که بیش تر او را به عنوان یک بازیگر برجسته می شناسیم)هنگام بازی در فیلم "موکل" با یک مادر روحانی دیدار می کند

وداستان اصلی فیلم را از زبان او می شنود واز آن جاست که ایده ی فیلم شدن این داستان به وجود می آید وسپس تیم رابینز فیلم نامه را به همراه خود آن مادر روحانی می نویسد و سوزان ساراندون،نقش مادر روحانی را بر عهده می گیرد و "شان پن" نقش آن زندانی را.هم فیلم و هم دو بازیگر اصلی آن،نامزد اسکار شدند که ساراندون آن را به دست آورد.فیلم فضای سرد و متاثر کننده ای دارد که بازی عالی شان پن به بیش تر شدن این حالت،کمک بسیاری کرده است.

۵-راننده تاکسی:ترجیح می دهم در مورد این فیلم سکوت می کنم،چون در آینده مفصلا به آن خواهم پرداخت.فقط می توانم بگویم بهترین فیلمی است که دیده ام.فیلمی برای همه ی آدم های تنها مثل "تراویس".

۶-رودخانه ی مرموز:حال و هوای سرد فیلم،موسیقی برجسته(که خود "ایستوود" ساخته) و بازی های فوق العاده،رودخانه ی مرموز را به یکی از بهترین فیلم های سال های گذشته ی هالیوود تبدیل کرده.ایستوود در این فیلم از تمام تجربیاتش کمک می گیرد و فیلمی کامل می سازد.فیلمی موفق در تداخل ژانر.این فیلم،فیلمی ست خانوادگی،پلیسی،کمی روان کاوانه و شاید ... (مگه میشه؟!) که در همه ی ژانرها موفق بوده.

در سالی که "ارباب حلقه ها"ی ۳ اسکار راگرفت،دو رقیب دیگر داشت:۲۱ گرم،رودخانه ی مرموز !!!

۷-زندگي زيباست:با اين كه فيلم هاي خانوادگي را خيلي دوست ندارم،اما "زندگي زيباست" چيز ديگري ست.البته اين فيلم،خيلي هم خانوادگي نيست.بنيني(كارگردان و بازگير اصلي فيلم)،شما را در حال گريه به خنده مي اندازد و كاري مي كند كه در حال قهقهه زدن،گريه كنيد.فيلمي كه "شيكاگو تريبون"،آن را"يك شاهكار مدرن" مي نامد.البته ايران مانند هميشه برداشت هاي سياسي از اين فيلم كرد كه البته در ديد مثبت شما نسبت به فيلم،هيچ تغييري ايجاد نخواهد كرد.

۸-گاو خشمگين:يكي ديگر از شاهكارهاي اسكار نگرفته ي اسكورسيزي.فيلمي كه به عقيده ي بيش تر منتقدان،بهترين فيلم دهه ي هشتاد است،اما اسكار بهترين فيلم را به آن نداده اند.يكي از برجسته تين اتوبيوگرافي هاي تاريخ سينما كه حتي خود سكورسيزي هم با هوانورد(۲۰۰۴)،نتوانست آن را تكرار كند.نكته اي که بيش از هر چيز ديگر در اين فيلم، جلب توجه مي كند،بازي شگفت آور دنيرو است .بازيي كه سر انجام سردمداران اسكار را مجاب كرد تا جايزه ي اسكار بهترين بازيگر نقش اول را به او بدهند.جايزه اي كه او براي دومين و آخرين بار دريافت كرد.

۹-گوست داگ،شيوه ي سامورايي:بسياري اين فيلم را يك راننده تاكسي ديگر مي دانند،گرچه اين دو فيلم در برخي معيارهاي شخصيتي با يكديگر تفاوت دارند،اما شايد درست باشد.ولي چيزي كه روشن است،اين است كه اگر هر كسي جز "جيم جارموش "اين فيلم را كارگرداني مي كرد،به فيلمي ناموفق تبديل مي شد و در حد يك تقليد ضعيف باقي مي ماند .آشنايي جارموش با فرهنگ سامورایی ها و آسیای شرقی(كه "سيدني پولاك" هم در فيلم "ياكوزا" در ۱۹۷۴ به آن روي آورده بود) و بازي زير پوستي وسرد"فارست ويتاكر"(برنده ي اسكار بهترين بازيگر نقش اول مرد در سال ۲۰۰۶ ) در نقش يك فرد درون گرا و كم حرف،گوست داگ را به یک کالت به یادماندنی از مرد سپیدموی هالیوود! تبدیل کرده است.

۱۰-هفت:ابر فيلمي از "ديويد فينچر".شاهكاري پليسي-روانكاوانه كه بيننده را تا آخرين لحظه پاي فيلم مي نشاند.حركت هاي فوق العاده ي دوربين(فيلم بردار فيلم،"داريوش غنجي"،فيلم بردار ايراني مقيم آمريكاست)،تيتراژ متفاوت،تعليق وكشش كافي،مرموز بودن فيلم ،پايان غير منتظره و بازي هاي قوي،هفت را به يكي ديگر از بهترين فيلم هاي اسكار نگرفته مبدل كرده است.بازي كوين اسپيسي(علي رغم كوتاهي)،فوق العاده است.فريمن هم در نقشي كه استاد آن است ،(و به نوعي زندگي واقعي او هم اين چنين است) قدرتمندانه ظاهر می شود.نقش يك آدم تنها و خسته.بازي "برد پيت" جوان هم در اين فيلم،قابل تحسين است

خسته نباشيد!

چندتا از فيلماي مورد علاقه ي من توی فهرست AFI آمده بود و مجبور شدم چند فیلم دیگه رو جایگزین اون ها کنم.

من یه عالمه فیلم ندیده دارم(منظورم این نیست که خیلی فیلم دارم،منظورم اینه که:)اگر اونا رو ببینم،ممکنه چندتا از این فیلما از فهرست حذف بشن.ولی چیزی که روشنه،اینه که چند فیلم در هر شرایطی از این فهرست کنار نمیرن:راننده تاکسی،هفت،رودخانه ی مرموز،۲۱ گرم،گوست داگ،درخشش.

البته نمی دانم، شایدم کنار برن،البته یک فیلم هست که عمرا حذف نمیشه:

راننده تاکسی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 21:21  توسط AC MILAN  | 

Here is a man who would not take it anymore.

A man who stood up against the scum،the cunts،the dogs،the filth،Robert DeNiro-Taxi Driverthe shit.

Here is someone who stoodup

You re dead.

(Robert De Niro as Travis Bickle in Taxi Driver(Martin Scorsese_1976

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:3  توسط AC MILAN  |