گفت:می خواهم بدانم ما آدم ها بزرگ تریم یا این دریا؟
-به جواب رسیدی؟
گفت:ما آدم ها بزرگ تریم،ما خیلی از وسیع ترین دریای جهان(دریای خزر) وسیع تریم!
و بعد فهمیدم آن پیرمرد "احمد شاملو" است.

در این بن بست
| دلت را ميبويند |
|
| روزگار ِ غريبيست، نازنين |
در اين بُنبست ِ کجوپيچ ِ سرما
| آتش را |
||
| به سوختبار ِ سرود و شعر |
||
| فروزان ميدارند. | ||
| به انديشيدن خطر مکن. |
|
| روزگار ِ غريبيست، نازنين |
نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
| با کُنده و ساتوری خونآلود |
|
| روزگار ِ غريبيست، نازنين |
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
کباب ِ قناری
| بر آتش ِ سوسن و ياس |
|
| روزگار ِ غريبيست، نازنين |
خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد!
پی نوشت:چه لذتی دارد وقتی این شعر را خود شاملو با آن صدای گرمش برایت می خواند.
این شعر را به آن هایی تقدیم می کنم که جان سبزشان، بی گناه فدا شد،به ویژه ۶ نفر از آن ها که البته یکی از آن ها کشته شد،اما ۵ تای دیگر را هم... کشتند!
چه کسی می داند؟
چه کسی می داند مرگ برگ سبز را
چه بهایی ست؟
و واپسین فریاد را چه نوایی؟
عشق را کدامین پرنده به آوازی رسا می خواند؟
بیشه ای چنین تاریک را
چه کسی درخواهد یافت؟
و کدامین دست مرا بیدار خواهد کرد؟
کدامین دست تو را تیمار خواهد کرد؟
اشکت را
و مرگت را
که قدر خواهد دانست؟
جز قناری خسته دل
که عشق را آواز می خواند.
شبی ست چنان تیره
که خفاش ها را هم یارای ماندن نیست!
پ.ن:چند روز پیش سالروز درگذشت "احمد شاملو" بود.شنیدم که مراسم سالمرگ او بر سر مزارش با حضور لباس شخصی ها برگزار شده است. راستی این روزها چه قدر جایش خالی است!
با چه؟
با این کله هایی که مانند کنسرو ماهی هستند
کوچک و بدبو و سرشار از بوتولیسم
با این دولت متنفر از تروریسم
با این مردان پر از اپیکوریسم
با این مغزهایی که به جای اندیشه های نو
پرند از افکار پورنو
با این شاعران شنگول؟(منظورم هم این شنگول است هم آن شنگول)
با من و تو؟
بی خیال
رشد را بی خیال
"چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات"؟
عشقت را بچسب
باز هم باید بچسبی به می و ساغر
مرتیکه ی بی شعور عوضی کافر
(می دونم که تلفظ درستش اینه:/kafer/ولی شعره دیگه.چه میشه کرد.)
ببخشید که مثل همیشه خیلی مزخرف شد.اینو تو چند دقیقه تو ذهنم سرهم کردم،می تونستم روش بیش تر فکر کنم،ولی حوصله شو نداشتم.شاید بعدا یه چیزایی بهش اضافه کنم یا یه تغییراتی توش بدم.
همیشه.
اما حالا خودم،
یک با باد رفته ی بر باد خفته ام.
****************
می دانم که خیلی ها منظورم از "بادبان" را نمی دانند.به هر حال،من یک بادبانم،و تلاش می کنم که یک بادبان باقی بمانم.
روی درختان مرگ آلوده،
فردا فریاد می زند.
زمین،
میلاد اقاقی ها را می نگرد.
و من،
میلاد مرگم را می رقصم.
تو با زمستان خداحافظی می کنی،
و من با تو.
تو به بهار سلام می دهی،
و من به مرگ.
می خواستم این چرندنامه را پیش از آمدن بهار و نوروز و این مزخرفات این جا بگذارم،اما نشد.
جامه نیستند
تا زتن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
*
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
قیصر امین پور-گزیده
پژمرده ام،
دل به پاییز بسپرده ام،
زین جام زهر آگین غم،من خورده ام.
آن چه بر دل برده ام
خیل خیال های خام بوده و
عشق های ناکام و
سخنان ناتمام و
صبرهای نافرجام.
حالا دیگر
پرواز می کنم،
بی وزن و بی عشق
پرواز می کنم.
این یه شعرمزخرف بود از خودم.همین!
درباره ش نظر بدید.
او به همان راحتي رفت كه بسياري او را تخريب مي كردند.
براي من وهم نسلانم٬او خاطره اي از سال هاي دبستان بود.قيصر مانند بسياري از شاعران انقلاب و جنگ٬در جا نزد.در چند سال گذشته او با چند مجموعه ي شعر متفاوتش٬نشان داد كه حالا ديگر آن جوانكي نيست كه از روي شور و شوق جواني و احساسات وطن پرستانه شعر مي گفت.قیصر،نمونه ی آشکار شاعرانی بود که شعر را از کلمات آن چنانی دور کرد و با زبانی ساده با مردم سخن میگفت،به گونه ای که حتی مردم عادی هم ،ظاهر سروده های او را به راحتی می فهمیدند.او ديگر مرزهاي چهل سالگي را هم درنورديده بود و مي رفت كه به پنجاهمين بهار زندگاني اش برسد كه باد يغماگر خزان٬امانش نداد.در حالي كه گذشتن از چهل و رسيدن به كمال را ريشخند مي زد.
گذشتن از چهل و
رسيدن به كمال
چه خيال كال كودكانه اي
زهي خيال خام٬
تمام!
او گفت و رفت.هنگامه ي رفتن٬كوله پشتي اش پر بود از همه چيز:از عشق٬از عرفان٬از فرزانگي و از...
او رفت٬چون ديگر تاب تحمل سه شنبه هاي "تلخ و بي حوصله" را نداشت.
او هميشه رفتن مي سراييد و آخرين غزلش٬غزل خداحافظي بود٬غزل رفتن هميشگي.بالاخره از اين رسم لجن آلود رهايي يافت.
او افتاد٬به قول خودش آن سان كه...:
آن سان كه مرگ
آن اتفاق سبز مي افتد
او با اينكه منتظر اين اتفاق سبز بود٬پيش از آنكه باخبر شود رفت٬در حالي ناگفته هاي فراوان و سخنان ناتمام بسيار داشت:
پيش از اينكه باخبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
آه اي دريغ و حسرت هميشگي٬
ناگهان چقدر زود دير مي شود!
رفتنش ناباورانه بود٬همان طور كه آمدنش در چنين روزگاري.