این آهنگ را بشنوید(حدود ۱۰ پیوند برای دانلودش هست).

درباره ی آهنگ:
آن هایی که انیمیشن "شرک" را دیده اند،حتما این آهنگ برایشان آشناست،اما نه با این صدا.
hallelujah (خداوند را سپاس) را نخستین بار خواننده ی سرشناس کانادایی "لئونارد کوهن" -در آلبوم various positions- اجرا کرد و پس از آن تا به امروز این قطعه نزدیک به 120 بار توسط خوانندگان گوناگون اجرا شده است!
باوجود علاقه ام به کوهن،کار جف باکلی را ترجیح می دهم و احتمالا این اجرا،بهترین اجرای قطعه ی hallelujah است.جالب است بدانید که باکلی نزدیک به 20 بار این آهنگ را اجرا کرد تا به چیزی که مد نظرش بود،رسید.
چندی پیش هم کاربران سایت "تایمز آن لاین" این اجرا(اجرای باکلی) را به عنوان بهترین بازخوانی این ترانه برگزیده بودند.هم چنین نویسندگان مجله ی Q هم آن را به عنوان یکی از 10 آهنگ برتر تاریخ موسیقی انتخاب کردند.
از دیگر اجراهای این آهنگ می توان به اجراهای "کی دی لنگ" و "روفوس وین رایت"(همان اجرای انیمیشن شرک) اشاره کرد.
درباره ی خواننده:
جف باکلی(۱۹۶۶-۱۹۹۷) خواننده ی "آلترناتیو-راک" و "فولک" آمریکایی و فرزند تیم باکلی-خواننده ی نسبتا سرشناس فولک و جاز- بود.
باکلی فعالیت خود را از اواسط دهه ی نود آغاز کرد و نخستین-و آخرین- آلبومش(grace) را در سال 1994 منتشر کرد که از مجموع قطعات آن،سه آهنگ آن بازخوانی(کاور) قطعات خوانندگان دیگر بود.او با همین آلبوم- و چند تک آهنگ- توانست به یکی از چهره های تاثیرگذار تاریخ موسیقی غرب تبدیل شود.
او سرانجام در سال ۱۹۹۷ و در حالی که کم تر از ۳۱ سال داشت،هنگام شناکردن در رودخانه غرق شد.و این پایان زندگی کسی بود که اگر زنده می ماند،می توانست تحولی شگرف در موسیقی راک و فولک به وجود بیاورد.
در فهرستی که مجله ی رولینگ استونز با عنوان "صد خواننده ی برتر تاریخ" منتشر کرد،نام او بالاتر از نام هایی چون چاک بری،مادی واترز،بیورک و توم یورک-که گفته می شود متاثر از خود باکلی است- در رده ی ۳۹ ام قرار گرفت.(هرچند این فهرست ها خیلی هم قابل اعتماد نیستند).
چندی پیش هم خبر ساخت فیلم زندگی او با حضور "برد پیت" مطرح شد که فقط در حد یک شایعه باقی ماند.
پی نوشت:فکر کنم اجرای کوهن را بتوانید از این جا دانلود کنید.
دیکتاتور:مستبد.کسی که دیگران را وادار می کند اشتباهاتش را تکرار کنند.موجودی که حوصله ی آزادی را ندارد و از دست و پایش بهتر از زبان و مغزش استفاده می کند.دیکتاتوری:یک بیماری مسری که در اکثر کشورهای جهان سوم وجود دارد.
از کتاب "دایره المعارف ستون پنجم"-سید ابراهیم نبوی

سخن گفتن از یکی از کهن ترین شاخه های دانش بشری-یعنی فلسفه- و اهداف آن،کاری دشوار است.و آن گاه که این سخنان به قصد انتقاد و به چالش کشیدن آن باشد،دشواری آن دو چندان می شود.
آن چه در زیر می آید،نگاه کوتاهی ست به ماهیت فلسفه(!) و اهداف آن.این نوشته نوک پیکان خود را به طرف تمام فلاسفه نمی گیرد و فقط بخشی از آن ها را مد نظر قرار دارد،هرچند خود فلسفه هم بی نصیب نمانده است!
ضمنا می دانم که این مطلب ممکن است با واکنش هایی هم همراه شود،اما "من که رسوای جهانم،چه صلاح اندیشم"؟!
***
1-نخست می خواهم فلسفه را از دیدگاه هدف آن بررسی کنم.
در ابتدایی ترین سطح،هدف فلسفه این گونه تعریف می شود:شناخت کل جهان هستی و به تبع آن شناخت راه چگونه زیستن.
می خواهم این پرسش را بیان کنم که شما چند فیلسوف را می شناسید که زندگی شان پیش از ورود به وادی فلسفه و پس از آن،تغییر چندانی کرده باشد؟
تصور من بر این است که بسیاری از این فیلسوفان،فلسفه را به مثابه ی وسیله ای برای اثبات اندیشه های خود قرار داده اند-خیلی خودخواهانه نیست؟-.مثلا "دو ساد".آیا دوساد در ابتدا انسانی به شدت مبادی اخلاق بوده است و بعد بر اثر تحقیق و تفحصات فلسفی راه و روش زندگی اش را تغییر داده است ? یا فلسفه را دستاویزی برای درست نمایاندن اندیشه هایش قرار داده است؟
2-باید گفت که فلاسفه هیچ گاه آن چنان که باید،یاری رسان انسان ها نبوده اند و فلسفه در طول تاریخ،دانشی ویژه ی عده ای انگشت شمار بوده است.
واقعا چه فایده ای دارد که بفهمیم چه چیزهایی ذاتی و چه چیزهایی عرضی هستند?حقیقت این است که فلسفه چندان از مشکلات روز جامعه گره گشایی نکرده است.لطف کنید در پاسخ این بخش،حرف های تکراری نزنید،گوشم پر است از این حرف ها.
البته خب می دانم که خیلی آنارشیستی بود!
3-"کوبریک" در جایی می گوید:"پیچیده گویی کامل ترین شکل بیان است".گمان می کنم این سخن او هنگامی کاربرد داشته باشد که این پیچیده گویی برای سخنان و عقایدی به کار بروند که پیش از این اثبات شده اند.
مثلا هنگامی که یک فیلسوف نظریاتش را برای نخستین بار بیان می کند ،آن هم در حالی که این نظریات پیش از این بیان نشده اند و نیاز به توضیحات فراوان دارند،پیچیده گویی ناقص ترین شکل بیان است! و موجب می شود خواننده ی درمانده ،فهم فلسفه را سخت ترین کار عالم تصور کند!
4-برایم مهم نیست حق با نیچه است یا کانت،ویتگنشتاین درست می گوید یا دیگران.مهم این است که آرامشم را در کجا می یابم،جایی که شاید در مجموعه ی نظرات هیچ فیلسوفی نگنجد، و یا شاید در گستره ی عقاید افلاطون قرار بگیرد!(افلاطون یک مثال بی هدف نبود).
***
در پایان باید بگویم که برای این که به اصطلاح "اندیشمند" باشید،حتما لازم نیست دائم کتاب های فلسفی بخوانید."احمدرضا احمدی" چند وقت پیش در مراسم بزرگداشتی که برایش برگزار کرده بودند،گفته بود:"من در تمام عمرم یک کتاب فلسفه هم نخوانده ام"!
نمی دانم چرا دائم این شعر ملای روم را در ذهنم مرور می کنم:
پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بی تمکین بود
پ.ن 1-فکر نکنید که فلسفه را مایه ی گمراهی و بدبختی انسان می دانم،خود من هم گاهی کتاب های فلسفی می خوانم،اگر نمی خواندم که نکات بالا را نمی فهمیدم!
2-می خواستم مطلبم پیرامون "درباره ی الی" را این جا بنویسم که گذاشتم برای زمان پخش فیلم در شبکه ی خانگی.فعلا بخشی از آن را که در شماره ی ۲۰۰۱روزنامه ی اعتماد-26 تیر- چاپ شده است داشته باشید تا بعد.
پیوند به نوشته:http://www.etemaad.ir/Released/88-04-24/218.htm#152065
این شعر را به آن هایی تقدیم می کنم که جان سبزشان، بی گناه فدا شد،به ویژه ۶ نفر از آن ها که البته یکی از آن ها کشته شد،اما ۵ تای دیگر را هم... کشتند!
چه کسی می داند؟
چه کسی می داند مرگ برگ سبز را
چه بهایی ست؟
و واپسین فریاد را چه نوایی؟
عشق را کدامین پرنده به آوازی رسا می خواند؟
بیشه ای چنین تاریک را
چه کسی درخواهد یافت؟
و کدامین دست مرا بیدار خواهد کرد؟
کدامین دست تو را تیمار خواهد کرد؟
اشکت را
و مرگت را
که قدر خواهد دانست؟
جز قناری خسته دل
که عشق را آواز می خواند.
شبی ست چنان تیره
که خفاش ها را هم یارای ماندن نیست!
پ.ن:چند روز پیش سالروز درگذشت "احمد شاملو" بود.شنیدم که مراسم سالمرگ او بر سر مزارش با حضور لباس شخصی ها برگزار شده است. راستی این روزها چه قدر جایش خالی است!