
"بخواب خسرو،دیر است.دود دیدگانت را آزار می دهد".۱ بخواب و نگران نباش.همه می آیند،حتی آن هایی که موقع برگزیده شدن "هامون" تو به عنوان ماندگارترین نقش تاریخ سینمای ایران،مثل همیشه اعتراضشان درآمد:"ما آویختگان به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک زده ی خود را..."۲
بخواب و نگران نباش.از فردا خانه ها پر می شود از سی دی های فیلم هایت و نوارهای دکلمه هایت.
زمان کودکی،فکر می کردم آن هایی که دوستشان دارم،هرگز نمی میرند.اما...
برو خسرو،قایقت را بساز و به آب بینداز و برو.برو به پشت هیچستان."پشت هیچستان جایی ست".برو و نگران نباش.من هم چنان در برابر آن هایی که بازی هایت را سرد و بی روح و یک نواخت می نامند،می ایستم.و من هم چنان دوستت دارم...
"تو سرت را بلند می کنی و دست از نوازش سبز قبای کوچکت برمی داری.دیگر گریه نمی کنی..."۳
۱و ۳:بخش هایی از متن کتاب "بار دیگر،شهری که دوست می داشتم"،اثر نادر ابراهیمی،نویسنده ی تازه در گذشته ی ادبیات کشورمان
۲:یکی از دیالوگ های فیلم هامون بر اساس شعری از "نیما یوشیج"
سينما با گريفيث آغاز شده است و با كيارستمي به پايان مي رسد.
"ژان لوك گدار"
آن هایی که برخی فیلم های "برتولوچی"(به من چه کدام ها)را فقط به خاطر برتولوچی می بینند و بس!
آن هایی که...
چه اهمیتی دارد؟! واقعا چه اهمیتی دارد که من حالم از چه چیزهایی به هم می خورد و چه چیزهایی به خنده ام می اندازند؟اصلا "چه مهم است پاک یا ناپاک"؟!چه مهم است...!