
این روزها که هیاهوهای بعد از جشنواره هم تمام شده،به بازار آمدن سی دی فیلم "سنتوری"-آن هم به صورت قاچاقی- ،کلی سر و صدا به پا کرده است.البته الان دیگر از آن سر و صداهای اولیه خبری نیست،اما این شاید یکی از مهم ترین اتفاق های امسال سینمای ایران بود.خیلی وارد حواشی نمی شوم،نقدی را که بر این فیلم نوشته ام این جا می گذارم.فقط این توضیح لازم است که در نوشتن این نقد،فقط دیدگاه های خودم را نوشته ام،یعنی از هیچ جایی کمک نگرفته ام.علت آن هم این است که می خواستم ببینم چند مرده حلاجم و بدون کمک گرفتن از یک-یا چند منبع-،نقد هایم چطور از آب درمی آیند.
***
نکته ی نخستی که در مورد این فیلم به نظر می آید،این است که شما کدام پارتی را سراغ دارید که در کنار مشروب و سیگار،سنتور هم وجود داشته باشد؟(به كلمه ي پارتي توجه كنيد) شاید مهرجویی تلاش کرده است که به این وسیله،نوآوری علی را نشان دهد،اما آیا در پارتی هایی با حضور آن قشر آدم ها،سنتور اصلا جایی دارد؟
یکی دیگر از مواردی که به ذهن بیننده می آید،تدریس موسیقی توسط علی به هانیه در خانه ی علی است،آن هم در حالی که کس دیگری حضور ندارد! لبته اگر کس دیگری به جز مهرجویی(و البته چند تن دیگر)کارگردان این فیلم بود،می توانستیم به راحتی از چنین صحنه هایی به عنوان معایب فیلم اشاره کرد،اما برخی از این صحنه ها را شاید بتوان به حساب زبان کنایه آمیز مهرجویی دانست.یکی دیگر از صحنه های این چنینی،صحنه ی عقد علی و هانیه است،زمانی که آن آخوند از دو جوان سند و مدرک می خواهد و آن ها می گویند که سندی ندارند و خودشان سند و مدرکند! و آخوند در جواب آن ها می گوید:"قول شما حجت شرعی ست ان شاء اله"!
از دیگر مواردی که مهرجویی به صورت پنهان و نمادین به آن اشاره داشته است،تقابل سنت و مدرنیته است که در فیلم او به صورت در برابر هم قرار گرفتن یک ساز شرقی(سنتور) در برابر یک ساز غربی(ویولون) نشان داده است.هانیه که ساز اصلی او پیانوست،با "جاوید"-که ویولون می زند-همراه می شود و به همراه یکدیگر ایران را ترک می کنند و به وطنشان(یعنی حایی که آن سازها از آن جا آمده اند) بازمی گردند و علی در شرق با سازشرقی اش باقی می ماند.مدرنیته(پیانو) با سنت(سنتور) سازگاری ندارد و صاحب پیانو،نوازنده ی سنتور را ترک می کند.اما در نهایت هر دو ساز به حیات خود ادامه می دهند،ساز شرقی در شرق می ماند و برای شرقی ها نواخته می شود و ساز غربی هم به غرب می رود تا برای غربی ها به صدا دربیاید.
نکته ی دیگر،شخصیت پردازی ها است.خانواده ی علی،ماجرایی تکراری دارند.مادر که علی او را "فرشته ی سیاه پوش" می نامد،نمونه ی بارزی است از مادرانی که مدعی دوست داشتن فرزندانشان هستند و آن ها را جگرگوشه ی خود می خوانند،اما دین ظاهریشان را بر همه چیز مقدم می شمارند.مثلا مادر علی،فرزندش را به خاطر ساز زدن،"حرامی" می خواند.پدر اما هنوز،گوشه هایی از آن حس پدرانه در وجودش هست.او مانند مادر فقط به آبرویش فکر نمی کند.علی نمونه ای از استعدادهای سرکوب شده ای ست که در این کشور کم نیستند.او در گیر و دار مجوز و مشکلات رایج دست و پا می زند و در نهایت، نه تنها مجوز را به دست نمی آأورد،بلکه آن چیزهایی را هم که دارد،از دست می دهد.هانیه یک دختر پر شر و شور و بلند پرواز است که به قول مشیری:"نگاهش به نگاهی نگران است".
به طور کلی حس می کنم مهرجویی در این فیلم،نگرشی نه چندان مثبت به زنان داشته است و این را می توان از رفتار هانیه و مادر علی(که نسبت به سایر بازیگران زن فیلم،نقش اساسی تری را ایفا می کنند) فهمید.
همان گونه که اشاره کردم،یکی از ویژگی های آثار مهرجویی،بیان پنهان و استعاری اوست و این فیلم هم از این ویژگی بی نصیب نمانده.برای مثال،علی در خانه ی پدریش چندین دقیقه به دنبال قلم می گردد،اما نیست:"آخه این چه خونه ایه که توش یه قلم پیدا نمیشه".قلم در این جا نمادی ست از انسانیت و درک و شعور نسبت به اطراف.قلمی که در نهایت هم علی از دست یک کودک-که در مراسم روضه خوانی مادر علی شرکت دارد-می گیرد.
و یا عبایی که همیشه بر دوش علی است.البته فکر می کنم که این برداشت من خیلی هم درست نباشد.
یا در جایی دیگر که علی سنتور را برعکس در دست می گیرد و می نوازد.سنتور درهم شکسته که خود او آن را بر عکس در دست می گیرد،نمادی است از زندگی واژگون شده ی او که دیگر آن نوای خوش سابق را ندارد.
و یا در صحنه ای که باران می آید و بادی شدید،تمام وسایل او را با خود می برد.علی تلاش می کند،اما بیهوده است.این هم می تواند نمادی باشد از زندگی برباد رفته ی علی.
و خیلی چیزهای دیگر:آن معتاد که می گوید:"باید کفشاتو زیر سرت بذاری،وگرنه می برن".که این جمله من را یاد جمله ای انداخت که داستایوفسکی در کتاب "جنایت و مکافات" از زبان یکی از شخصیت های داستانش می گوید:"قبل از هر چیز خودت را دوست بدار،چرا که همه چیز بر پایه ی منافع شخصی است".و این نمادی از جامعه ی بی سر و سامان ما است که هرکسی باید "کلاه خوش را بچسبد که باد نبرد".
از این موارد،باز هم در این فیلم وجود دارد که در این جا مجالی برای سخن گفتن از آن ها نیست،اما گفتن این نکته را لازم می بینم که این استعاره ها،کنایه ها و نمادها،از نکات برجسته ی فیلم هستند.
یکی از ویژگی های بارز فیلم های مهرجویی،دیالوگ های درخشان است که البته در این فیلم،خبری از آن دیالوگ ها نیست.شاید بهترین دیالوگ این فیلم،این جمله ی هانیه است که البته از عوامل مجوز نگرفتن فیلم هم هست:"از همه چی حالم به هم می خوره،از این مملکت خشن،دروغ گو،بی رحم که همه رو معتاد و بدبخت می کنه".
یک چیز دیگر،آن هایی که فیلم را دیده اند،توجه کرده اند که پارچ آب چه نقش اساسی در زنده ماندن قهرمان فیلم دارد؟اگر پارچ آب نبود،علی دو بار می مرد.
مهرجویی در این فیلم هم مانند "مهمان مامان" از شیوه ی فیلم برداری دوربین روی دست(steady cam)استفاده مي كند و اين يكي از عواملي است كه باعث همراهي بيش تر بيننده با ماجراي فيلم و به ويژه علي مي شود.
او هم چنين تا نيمه ي فيلم از شيوه ي جريان سيال ذهن براي روايت داستان بهره مي گيرد.ماجراها از زاويه ي ذهني علي روايت مي شود و به اين ترتيب،مهرجويي جريان سيال ذهن را به معناي واقعي كلمه اش،نشان مي دهد.
در برخي از صحنه ها،فيلم به يك كمدي سياه تبديل مي شود كه اين هم از عوامل همراهي بيننده با فيلم است.
به هر حال،سنتوري با وجود تمام همهمه هايش براي اكران،فيلمي نبود كه از مهرجويي انتظار داشتم.به نظر مي رسد او هم مانند بسياري از بزرگان سينماي ايران،ديگر فيلم خوب نخواهند ساخت.سنتوري با این كه نكات مثبتي داشت،اما در بسياري لحظات من را ياد فيلم فارسي(يا همان فيلمفارسي)ها و فيلم هاي هندي مي انداخت.با توجه به اثر قبلي مهرجويي(مهمان مامان) كه شاهكار نبود،اما فيلمي منسجم بود،سنتوري براي او،Two Thumbs Down! محسوب مي شود.
بازي بازيگران و صداي چاووشي
چون دوست ندارم مطلبم خيلي طولانی بشود، به صورت گذرا و خلا صه به اين مسئله مي پردازم.
رادان يكي از بهترين هاي سينماي ايران در چند سال اخير است.او در طول 4 جشنواره ي فجر گذشته،2 بار سيمرغ بلورين را به خود اختصاص داده است كه دومي به خاطر همين فيلم سنتوري بود.او با يك فيلم تجاري (شور عشق) وارد سينما شد،اما خيلي زود از اين نوع سينما جدا شد و كارگردانان نامدار سینمای ایران از او برای بازی در فیلم هایشان دعوت کردند:کیمیایی،افخمی،بنی اعتماد...
اگرچه او هنوز بازیگر کاملی نیست و بازی او در این فیلم هم اشکالاتی دارد(مانند تغییر لهجه های ناگهانی یا رها کردن سنتور در هنگام آواز خواندن)،اما از امیدهای سینمای ایران است.
گلشیفته فراهانی با فیلمی از خود مهرجویی واد سینما شد.او با "درخت گلابی" به جشنواره رفت و عنوان جوان ترین بازیگر زن را که تا آن زمان سیمرغ بلورین گرفته بود،به خودش اختصاص داد.(۱۴ سال)
اما به نظر من،او کمی دچار تکرار شده است.در این فیلم،بازی او گاهی ما را به یا نقش های قبلیش می اندازد.بازی او در این فیلم،کمی اغراق آمیز است.خنده ها و قهقهه های ساختگی او هم بر ایرادات بازیش افزوده.او تلاش می کند که خیلی طبیعی و روان بازی کند،اما این تلاش او گاهی نتیجه ی عکس می دهد.
بقیه بازی ها هم نسیتا خوب است."مسعود رایگان" که یکی از کشف های بزرگ و البته دیر هنگام سینمای ایران است،در این فیلم هم بازی درخشانی را از خود به نمایش می گذاردوتنوع نقش هایی که او در چند سال اخیر در آن ها بازی کرده،خیره کننده است:یک پزشک که در کویر گیر می افتد و زندگیش دچار تغییر می شود در "خیلی دور،خیلی نزدیک"،یک معلم بازنشسته ی نابینا در "کافه ستاره"،یک فلج دائم الخمر در "خون بازی" و حالا یک پدر ثروتمند مومن در سنتوری.
تیموریان(که همسر واقعی رایگان است)هم نقشی را که در آن کلیشه شده،به خوبی ایفا می کند.البته او هم بازیگر توانمندی شت و این را با بازی های متفاوتش در فیلم هایی همچون "کافه ستاره"،"تیک" و "زندان زنان"نشان داده است.
و اما چاووشی،کسی که بسیاری،او را یکی از دلایل اصلی موفقیت نسبی فیلم می دانند.چاووشی از صدای خوبی برخوردار است،اما سبک او به گونه ای ست که بسیاری -از جمله خود من ـآن را نمی پسندند.البته برخی از کارهایی که او دراین فیلم اجرا کرده،کارهای زیبایی ست.او اگر کمی در سبک کارش تجدید نظر کند،از شعرهای بهتری استفاده کند و به آهنگ سازی در آثارش بهای بیش تری بدهد،آینده ی درخشانی خواهد داشت،هر چند که می دانیم عوامل زیادی هستند که مانع از این امر می شوند.
در پایان،از آن هایی که فیلم را دیده اند،یک سوال دارم:سرگذشت سنتوری شما را به یاد کدام خواننده-و البته موسیقیدان- این "مملکت خشن"(به قول گلشیفته فراهانی) انداخت؟
گاهی وجود یک بازیگر در یک فیلم،لذت ديدن يك فيلم را چند برابر مي كند.مثل بازي دنيرو در "راننده تاكسي" و "گاوخشمگين" يا براندو در "پدرخوانده 1".پس از ديدن اين فيلم،فهميدم كه سينما يك اعجوبه ي ديگر در راه دارد:خاوير باردم.
از اين كه او هم اسكار بهترين بازيگر نقش دوم را گرفت،خوشحالم.
شايد از دادن اسكار به " دي لويس " - كه كمي از بازيش در خون به پا خواهد شد را ديدم و حضورش در "دار و دسته هاي نيويوركي" هم از آن بازي هايي بود كه در بالا گفتم- هم خوش حالم.نمي دانم.بايد فيلم رو ببينم.
بقيه زياد مهم نيستند!البته نميشه از"سويني تاد"-كه البته نامزد اسكار براي بهترين فيلم نشده-
گذشت.
درباره ی عنوان:چون "تامی لی جونز" که همان پیرمرد "پیرمردها وطن ندارند" بود و برای فیلم "در دره ی الاه" نامزد اسکار شده بود،اسکار را شکار نکرد.
بردیم.۱-۲ پالمو رو تو سن سیرو بردیم.با گل های "آمبروسینی" و "اینزاگی".
بازی با آرسنال هم که ۰-۰ شد.اگرچه حق میلان همیشه برده،ولی اینم بد نیست،چون تو سن سیرو یک پذیرایی مفصل ترتیب میدیم.
چهارشنبه با کاتانیا بازی داریم.